روز هشتم اسفند روز مهمی بود، برای ایرانیان علاقهمند به فرهنگ و هنر و جایزه و سر زبان افتادن در دنیا. البته که گرفتن اسکار، کم چیزی نیست. آن هم برای مردمی که دلشان لک زده تا دنیا برای یک بار هم که شده ازشان خبر خوب بشنود. یعنی اسمشان بیاید و خبرهای بد پشت سرشان نباشد.
اصغر فرهادی اسکار گرفت. برای فیلم جدایی نادر از سیمین. ایرانیهای زیادی خوشحال شدند. در ایران و هرکجای دیگر. هر کدام از فیلمهای دیگر هم که اسکار میگرفت حتماً مردم آن کشور خوشحال میشدند. به هر حال روز هشتم اسفند ایرانیها از بلژیکیها و کاناداییها و لهستانیها و چینیها و اسرائیلیها خوشحالتر بودند.
رسانههای مکتوب و فضای مجازی ساعتهای داغی را برای اسکار و فرهادی ساختند و هر کسی به اندازهی خود در این جشن سهیم شد. به صحبتهای سینمایی و نقدها و نظرهایی که این روزها گفته و نوشته میشوند کاری نداریم. اما یک نکته در بین بسیاری از نوشتهها مشترک بود. این که شادی گرفتن اسکار، مرحمی شده برای ایرانیان غمگین. گویی همهمان شاد نبودن را به عنوان یک اصل پذیرفتهایم و حالا خوشحالیم که برای دقایقی، با شنیدن خبر موفقیت اصغر فرهادی، خوشحالیم.
اگر این نکته را جدای از بستر وقوع آن – گرفتن معتبرترین جایزه سینمایی – بررسی کنیم، به چند سؤال تأمل برانگیز میرسیم: آیا ما ایرانیها واقعاً شاد نیستیم؟ آیا شاد نبودن مردم آنقدر ملموس و واضح است که کسی زحمت سؤال کردن دربارهی آن را به خود نمیدهد؟ و آیا ناشادمانی، به عنوان یک بیماری اپیدمی و به صورت واگیر در جامعه منتشر میشود و نمیتوان برای پیشگیری یا درمان آن کاری کرد؟ به علاوه آیا همهی ما وظیفه داریم به این غم عمومی تن در دهیم و راه نجاتی نداریم و نیز نمیتوانیم برای رهایی از آن، یا رها کردن دیگران از آن کاری انجام دهیم؟
پرسشهای دیگری هم هست. اما همهی اینها حول محور همان شادیِ رختبربسته دور میزند. مردمی که خود را در قالب یک جامعهی ناامید و غمگین پذیرفته باشند و تنها به چند لحظهی اتفاقی برای یک لبخند دل خوش کرده باشند، بیشک حال و آیندهی خوبی ندارند و بی تعارف، باید گفت کمی ترسناک به نظر میرسند. اگر ناشادمانی را به عنوان ویژگی خودمان پذیرفتهایم و شکی در آن نداریم، باید تا دیر نشده فکری به حال و روز خودمان بکنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر